اما لعنت ! لعنت به تنهایی ...
که اگه مقدسم باشه ، دیوونت میکنه...
" قاصدكی روی سنگ فرش خیابان در انتظار یك دست ، یك فوت
این همه رهگذر ! كسی پیامی ندارد برای كسی ؟!
قصه این همه تنهایی را قاصدك به كجا خواهد برد ؟!! "
هیـــــــچ هـــم ســـــکوتـــــــ ،
نـــــشـــانـه ی رضــایتــــــــ نـیسـتــــــــ !
شـــــایــــد کـــــــسی دارد
خفــــــــــه می شــــــود
پــشتــــــــ ِ یـکـــــــ بـغـض..
زندگی با همه وسعت خویش ، محفل ساکت غم
خوردن نیست ، حاصلش تن به قضا دادن و
افسردن نیست ، اضطراب و هوس و دیدن و
نادیدن نیست ، زندگی جنبش جاری شدن است ،
از تماشاکه آغاز حیات تا به آنجا که خدا
میداند......
اگر در زندگی به ناگاه یكی از سیمهای سازت پاره شد
آهنگ را چنان ادامه بده كه هیچكس نداند بر تو چه گذشت..
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است,
کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن
و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است ...

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست....
